نویسنده :
رویا - ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
جشن سپندارمذگان 29 بهمن بر همگان خجسته باد.
توجه داشته باشید در گاهشمار (تقویم)ایران باستان (این جشن 5 اسفند ) برگزار میشده اما در گاه شمار امروزی 29 بهمن برگزار می شود.
نویسنده :
رویا - ساعت ۱٠:٤٤ ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
واقعا چه فرقی می کنه؟ چه فرقی میکنه پاییز یا بهار، وقتی اونا باشن و " تو " نباشی... چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه، وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره... مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی " تو "... " تو " اینجا نیستی...!
نویسنده :
رویا - ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
مـَن تـو را بـا شـاهـزاده'ے رویـا هـایـَم اشـتـبـاهـے گـرفـتـه بـودَم . . و بـه هـمـیـن راحـتـے تـو در فـرهـنـگ لـغـت ِ دلـم "عشق" شـدے . .
نویسنده :
رویا - ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد! حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ! خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود! برمیگردم چـون دلـتنـگـت مــی شــوم!!!
نویسنده :
رویا - ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
امشــبــ دلمــ تورا میخواهد...
نشسته روبــه روی صنــدلیـــ مــقابــلمـــ..
در سکوت سرد این کافـــه...
مــــــرا در اغوشـــــــــ بکشــــــــی...
لبهـــــایـــــــت تلخــــــی مداوم
از نوشــیدن این قهــوه ها را شـــیرین کند
ســــمفونــــــــی باد و بارانــــــــــ و بوســــه...
من و تو تــــــنها...درهـــــای کافه بسته...
بس اســـــت دلتـــنــــگی عزیزکــــــم..
بـــیا میان نور این شمع هـــــا عشــــــق بازی کنیم..
نویسنده :
رویا - ساعت ٢:٥۱ ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
چقدر خوبه ادم یکی
را دوست داشته باشه
نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه
نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه
تنهاست و نه از روی اجبار بلکه
به خاطر اینکه اون شخص
ارزش دوست داشتن رو داره
نویسنده :
رویا - ساعت ۱٠:۳٦ ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
یک نفر گفت به من: خانه دوست کجاست؟ من نگاهش کردم, گفتمش چشم شماست... خنده ای کرد و گذشت, آنطرف تر ایستاد, بر تن باد نوشت: خانه اش قلب شماست...
نویسنده :
رویا - ساعت ۱٠:۳۱ ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
خانه ام ویران باد
خانه ای از رگ و خون
نه برون ، عمق درون
خانه ای که همگان قلب و دلش می خوانند
خانه ام ویران باد
خانه ای را که تو با عشق لعابش دادی
تا که دیگر جز تو ، نگزیند غیری
خانه ام ویران باد
بعد تو یار قدیم
من به سجاده ی مِهر چه کسی سجده کنم
تا نفس از نفست دارم و این کنج خراب
کارم آن است که در خلوت شب گریه کنم
خانه ام ویران باد
نویسنده :
رویا - ساعت ٢:٥٩ ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند
و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند
چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید
چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است
اما کسی نبود همیشه من بودم و
من و تنهایی و . . .
نویسنده :
رویا - ساعت ٢:٥٧ ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
دوقدم مانده مانده به صبح
دوقدم مانده به احساس خدا حال سر خوش.سرمست
واژه ها میرقصند
لولوی شب پره تاریکی
چشم تاررقاص
طعم تلخ گیلاس
حال خوبیست
زیباست
نفسم بازوصدایم...
من تورامیبینم
لامسه راحس کردم
وبه توبالیدم
من به تو.......نه!
توبه من نزدیکی
دوقدم مانده فقط......دوقدم......یک ودو!
نویسنده :
رویا - ساعت ٢:٠٦ ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
آدمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذى ماست بخند ادمک خر نشوى گریه کنی کل دنیا سراب است بخند ان خدایی که بزرگش خوانی به خدا مثل تو تنهاست بخند
نویسنده :
رویا - ساعت ٢:٠٤ ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
ایــــن روزهــــا
غـــمـــ بــــرای خـــــوردن زیــــاد دارمــــ
تـــو دیـــگر
بـــرایمـــ لقــمه نگیــــر
لطفــا !
← صفحه بعد