عشق عشق عشق

تنهایی، دلتنگی، دلت شکسته، هر چی که هستی عاشق باش

جشن سپندارمذگان
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 
جشن سپندارمذگان 29 بهمن بر همگان خجسته باد.

توجه داشته باشید در گاهشمار (تقویم)ایران باستان (این جشن 5 اسفند ) برگزار میشده اما در گاه شمار امروزی 29 بهمن برگزار می شود.

 
 
وقتی تو اینجا نیستی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

واقعا چه فرقی می کنه؟ چه فرقی میکنه پاییز یا بهار، وقتی اونا باشن و " تو " نباشی... چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه، وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره... مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی " تو "... " تو " اینجا نیستی...!


 
 
شاهزاده رویاها
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

مـَن تـو را بـا شـاهـزاده'ے رویـا هـایـَم اشـتـبـاهـے گـرفـتـه بـودَم . . و بـه هـمـیـن راحـتـے تـو در فـرهـنـگ لـغـت ِ دلـم "عشق" شـدے . .


 
 
دلتنگ
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد! حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ! خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود! برمیگردم چـون دلـتنـگـت مــی شــوم!!!


 
 
امشب دلم تورا می خواهد
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

امشــبــ دلمــ تورا میخواهد...
نشسته روبــه روی صنــدلیـــ مــقابــلمـــ..
در سکوت سرد این کافـــه...
مــــــرا در اغوشـــــــــ بکشــــــــی...
لبهـــــایـــــــت تلخــــــی مداوم
از نوشــیدن این قهــوه ها را شـــیرین کند
ســــمفونــــــــی باد و بارانــــــــــ و بوســــه...
من و تو تــــــنها...درهـــــای کافه بسته...
بس اســـــت دلتـــنــــگی عزیزکــــــم..
بـــیا میان نور این شمع هـــــا عشــــــق بازی کنیم..


 
 
ارزش دوست داشتن
نویسنده : رویا - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 

چقدر خوبه ادم یکی

را دوست داشته باشه

نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه

نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه

تنهاست و نه از روی اجبار بلکه

به خاطر اینکه اون شخص

ارزش دوست داشتن رو داره


 
 
خانه دوست کجاست؟
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

یک نفر گفت به من: خانه دوست کجاست؟ من نگاهش کردم, گفتمش چشم شماست... خنده ای کرد و گذشت, آنطرف تر ایستاد, بر تن باد نوشت: خانه اش قلب شماست...


 
 
خانه ام ویران باد
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

خانه ام ویران باد
خانه ای از رگ و خون
نه برون ، عمق درون
خانه ای که همگان قلب و دلش می خوانند
خانه ام ویران باد
خانه ای را که تو با عشق لعابش دادی
تا که دیگر جز تو ، نگزیند غیری
خانه ام ویران باد
بعد تو یار قدیم
من به سجاده ی مِهر چه کسی سجده کنم
تا نفس از نفست دارم و این کنج خراب
کارم آن است که در خلوت شب گریه کنم
خانه ام ویران باد


 
 
من و تنهایی
نویسنده : رویا - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند

و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند

چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید

چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است

اما کسی نبود همیشه من بودم و

من و تنهایی و . . .


 
 
دوقدم مانده...!
نویسنده : رویا - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

دوقدم مانده مانده به صبح
دوقدم مانده به احساس خدا حال سر خوش.سرمست
واژه ها میرقصند
لولوی شب پره تاریکی
چشم تاررقاص
طعم تلخ گیلاس
حال خوبیست
زیباست
نفسم بازوصدایم...
من تورامیبینم
لامسه راحس کردم
وبه توبالیدم
من به تو.......نه!
توبه من نزدیکی
دوقدم مانده فقط......دوقدم......یک ودو!


 
 
اخر دنیا
نویسنده : رویا - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

آدمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذى ماست بخند ادمک خر نشوى گریه کنی کل دنیا سراب است بخند ان خدایی که بزرگش خوانی به خدا مثل تو تنهاست بخند


 
 
ایــــن روزهــــا
نویسنده : رویا - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

ایــــن روزهــــا

غـــمـــ بــــرای خـــــوردن زیــــاد دارمــــ

تـــو دیـــگر

بـــرایمـــ لقــمه نگیــــر

لطفــا !


 
 
با توام
نویسنده : رویا - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکان موجهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیف آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور !
ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
ای غم مبهم !
ای ...
نمیدانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ... !
نه جز اینم ارزویی نیست :

هر چه هستی باش !
اما .... باش !

 
 
عشق
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

عشق خیس شدن دو دلدار در زیر باران نیست...عشق اینست که من چترم را روی دلدار بگیرم واو نبیند....نبیند وهرگز نداند که چرا در زیر باران خیس نشد


 
 
به دنبال کسی باش که
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند


 
 
دیوانه ام هنوز
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

با آنکه در حریم تو بیگانه ام هنوز
مانند حلقه ، بر درِ این خانه ام هنوز
بگذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست
مینا صفت ، به گوشه میخانه ام هنوز
از شعله نگاه تو پروا نمی کنم
ای شمع من، بسوز که پروانه ام هنوز
چون گوهری که بر سر انگشتری نهند
آی آشنا، به چشم تو بیگانه ام هنوز
گفتم چه الفتی است، به گیسوی او تو را؟
دل ناله کرد و گفت: دیوانه ام هنوز


 
 
آدامس
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

آدامس ها بزرگترین اساتید معنویت هستند
از کودکیمان تلاش می کنندبه ما بفهمانند
هیچ شیرینی ای ماندگار نیست


 
 
عکس
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

 
 
ارزش دوست
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

ارزش دوست یه دنیاست
گر جه آخرش ناپیداست
من به آخرش نمی اندیشم
چون همین دوست داشتنها زیباست


 
 
همیشه چشم به راهتم . . . .
نویسنده : رویا - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 
به چشم من نگاه نکن دوباره گریت میگیره
ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره
فاصله بین منو تو ازینجا تا آسموناست
خیلی عزیزی واسه من اما زمونه بی وفاست
قسم نخور که روزگار به کام ما دو تا نبود
به هرکی عاشقه بگو که غم یکی دوتا نبود
بگو تا وقتی زنده ام نگاه تو سهم منه
هر جای دنیا که باشی دلم برات پر میزنه
قسم به این در به دری همیشه بی قرارتم
دروغ نمیگم به خدا همیشه چشم به راهتم . . . .

 
 
عکس های عاشقانه
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 


 
 
برایت دعا کردم
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

برایت یک بغل گندم،دلی خوشنود از مردم
برایت یک بغل مریم،که مست از می شوی هر دم
برایت قدرت آرش،که دشمن را زنی آتش
برایت سفره ای ساده،حلال و پاک و آماده
برایت یک بغل احساس،دوبیتی های عطر یاس
برایت هر چه خوبی هست .....
صمیمانه دعا کردم


 
 
خدا عشق است وعشق تنها خداست
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

آموخته ام که خدا عشق است وعشق تنها خداست
آموخته ام که وقتی نا امید می شوم خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار می کشد که دوباره به رحمت او امیدوار شوم
آموخته ام اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم خدا برایم بهترش را در نظر گرفته
آموخته ام که زندگی دشوار است ولی من از او سختترم


 
 
دل بیتاب
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

در دلم جز سر سودای تو ام محمل نیست
سر من جز به هوای دل تو مایل نیست
نفسم شد به شماره دل بیتابم رفت
ز در درگه هستی که در این ساحل نیست
هضم روشنگری دل چه توان گفت به ناز
به ترنم شب دوشینه ی دل عاقل نیست
دلم از تاب بسی رفت به سر پنجه ی لطف
بتو گویم که در این بادیه هیچ کاهل نیست
نتوان میل ز رخسار تو شستن در آب
دل بیتاب برای دل تو ساحل نیست


 
 
رنج زندگی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

دنیا را بد ساخته اند،
کسی را که دوست داری، دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،
به رسم و آئین زندگانی به هم نمی رسید.
و این رنج است
زندگی یعنی این.
دکتر علی شریعتی


 
 
شعر عاشقانه
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم!

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان

که مرا به یاد تو آورد . . .

شعری که همیشه با تو بماند


 
 
یکی بود یکی نبود
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 
یکی بود یکی نبود
روزی می آید یکی هست و یکی نیست...
وقتی بچه بودم و از بازی روزگار بی خبر
پیش خود می گفتم چرا اول قصه ها یکی بود یکی نبود هست
اما حالا بعد از گذشت سالها دریافتم که باید آخر قصه گفت
یکی بود یکی نبود....
اول قصه همه راستگو،
اما آخر قصه دروغ ها بیداد می کند
آخر قصه تنهایی هست
آن زمان کسی هست و من نیستم
کسی جای من نشسته و من تنها هستم.
کاش یادم در دلش می ماند
هیچ چیز بی ارزش تر از صداقت نیست
تمام رنج هایم حاصل صداقتم بود
و سر انجام آن روز خواهد آمد
آن روز که من نیستم و تو با دیگری هستی
من هستم و هیچ کس جای تو نیست
همانند دیروز تنها می شوم
کاش این قصه هیچ گاه آغاز نمی شد ........

 
 
امید من .... بود.
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

در آن هنگام که می گردد نفس در سینه ها خاموش

نمی خواهم کسی از مردن من با خبر گردد
نمی خواهم پدر برهم نهد چشمان بازم را
نمی خواهم که مادر سختی جان کندنم بیند
ولی ای دوست
اگر روزی رفیقی مهربان آمد
زتو پرسید فلانی کو...؟؟!
بگو در سنگر ناکامی و حسرت بسی جان داد
ولی تا لحظه آخر چنین می گفت:
امید من .... بود.


 
 
بوسه
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست ولی شیشه عمر من است
بوسه بر مویت زنم ترسم که مویت بشکند
رشته موی توست ولی ریشه عمر من است

 
 
وقتی کسی رو دوست داری
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

وقتی کسی رو دوست داری. حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی فقط یک بار نگاهش کنی.


به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی

رو همه چیز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.


وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.


قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی

خیلی چیزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.


حاضری که بگزری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم.


حاضری قلب تو باشه پیش اون گرو

فقط خدا نکرده اون یک وقت بهت نگه برو.


حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.


حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی

بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی.


وقتی کسی تو قلبته یک چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری .


حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه.


حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی

پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی گوش کنی.


حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس


 
 
چشمای خیسم
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز زیر بارون
من چه دلتنگتم امروز انگار از همون روزهاست

حال وهوام رنگ توئه کوچه دلتنگ توئه

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره
آروم نداره یه نشونه می خوام واسه قلبم جز این نشونه
واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره
هوای شهرتو و بوی گل ها
پیچیده توی اتاقام مثل خواب

داره بدجوری غریبی میکنه آخه جز تو دردمو کی میدونه

دلم گرفته ... .



 
 
وسوسه ی آغوشت
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

باز در پنجه ی تاریکی شب
سوز این سینه ی من حسرت تست
باز در سجده ی کفر آلودم
یادت ایمان مرا با خود شست
چشمت افسونگر احساس نیاز
رقصت احیاگر بی تابی هاست
هم در این خانه ی پر گشته ز آه
یاد تو علت بی خوابی هاست
باز هم وسوسه ی آغوشت
هست و پی در پی خواهشهایم
و چنین دانه ی انکار از تو
خود جواب من و چالشهایم
ای که احساس مرا می دانی
بگشا چشم خمار آلودت
تا ببینی که چه سوزانم من
از نگاه دل و جان فرسودت
وین همه راز که در شعر من است
همه از باور تو جوشیدست
کاش یکدم به کنارم آیی
ای که عشقت به دلم روییدست


 
 
خوش بودن
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

خوش بودن که به همین سادگــــی نیست!
کلی ماجرا دارد...
باید تو باشـــی و باران
روی مبل ِ کنار شومینه
جامهای شـــــراب و سیگار پشتِ سیگار
گرمای دستــــهای تو باشد
لبخندت...
و چشمان ِ من خیره به این همه زیبایــی...
انگار خوش بودن به همین سادگی ست!


 
 
حس مالکیت
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 
ای مرد.. با تو هستم ، از من میخواهی‌ حق خودم را از تو گدایی کنم؟ مگر در ابتدای افرینشِ "انسان" خدا مالکیتی نسبت به من برای تو قائل شد که امروز تو خود را مالک من می‌دانی؟

من برای هیچ کاری در این دنیا نیاز به کسب اجازه تو ندارم همانطور که تو هم آزاد هستی‌ هر طور که میخواهی‌ زندگی‌ کنی‌... این را بدان احساس آزادی برای هر موجودی بسیار لذت بخش تر از " عاشق بودن در قفس" است.

اگر حاضری در کنار موجودی آ...زاد و عاشق باشی‌ ، همه ی عشقم از آن تو و گرنه من "تنهایی‌ به همراه آزادی" را ترجیح میدهم و
بدان این را

 
 
آرزوی فریبنده‌
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم

سیاه‌چشمی و خود پاسخ سؤال منی

چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف

که آرزوی فریبنده‌ی محال منی

هوای سرکشی‌ای طبع من، ‌مکن! که دگر

اسیر عشقی و مرغ شکسته‌بال منی

ازین غمی که چنین سینه‌سوز سیمین است

چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی


 
 
آخرین امیدم
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

بی تو نمی شه باشم ای آخرین امیدم

امید من تو هستی بی تو یه نا امیدم



در اوج با تو بودن نمی شه که جدا شد

نمی شه از دل تو دقیقه ای رها شد



ای بهترین رفیقم تو اوج بی کسی ها

نذار بشم اسیره غم های تلخ دنیا



رفیق من تو هستی تویی که بهترینی

تنها نذار بمونم تا اشکامو نبینی



دلم می خواد همیشه کنار تو بمونم

به من نگو نمیشه که از تو من بخونم



رفیق خوب من باش تو این روزای تاریک

منو رها کن از این دنیای سرده کوچیک



نگو میخوای جدا شی به یاد من نباشی

نگو میخوای بری تو رفیق نیمه راه شی


 
 
خیالی نیست
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

خیالی نیست

اگر من با خیال تو زنده ام

و تو بی خیال من !!!

خیالی نیست

اگر من ثانیه به ثانیه از تو می نویسم

و تو نمی خوانی!!!

خیالی نیست

اگر من با مرور خاطراتت آتش می گیرم

و بی توجهی تو ، هیزم بر آتشم می ریزد!!!

خیالی نیست

اگر من بی تو شاعر شده ام

و تو تنها بهانه ی شعرها یم!!!

خیالی نیست

اگر عین خیالت نیست،یادت نیست که نیستم....!!! ...


 
 
آنچه دوست داری
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 
بعضــــے وقتــــا هستــــ کــــه دوس دارے یکــــے کنــــارتــــ بــــاشــــه... محکــــمـ بغلــــت کنــــه... بــــذاره اشکــــ بــــریــــزے تــــا سبکــــ بشــــے....

بعــــد آرومـ تــــو گــــوشتــــ بگــــه: (( دیوونه چته؟ من که باهاتم! ))

 
 
دیوار تنهایی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
 
و تو با دست های خود
آجرهای دیوار تنهاییت را
یکی یکی بالا بردی
باصبر و حوصله!
و بعد پشت آن دیوار نشستی و ساعت ها به آن نگریستی
دلتنگ شدی٬ گوشه دیوار کز کردی و سخت گریستی
و من٬ آن سوی دیوار در انتظارت بودم
اما تو هیچوقت نگاه منتظرم را ندیدی ...
دیوار تنهاییت نمی گذاشت... ...

 
 
نامه
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 
نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد!

امشب تمامشان را بسوزان

شاید،

بتوانی تنهایی ات را ببینی!!!

 
 
می ترسم از نبودنت
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 
می ترسم از نبودنت... و از بودنت بیشتر!!!

نداشتن تو ویرانم میکند... و داشتنت متوقفم!!!

وقتی نیستی کسی را نمی خواهم. و وقتی هستی" تو را" میخواهم.

رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام

خداحافظی ات به جنونم می کشاند... و سلامت به پریشانیم!؟!

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....

بی تو خسته ام و با تو در فرار...

در خیال من بمان از کنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت

آتش گرفته ام.دوریت مرا بس است.خاکستر دلم را آسوده بگذار

برو که رفتن برایت واجب است...من دیگر نمیخواهمت.

 
 
مرا از یاد خواهی برد
نویسنده : رویا - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
 

مرا از یاد خواهی برد میدانم.......
و من در دیدگان سرد تو یک روز می خوانم
سرود سرد و غمگین جدایی را....
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت...
و من این را خوب می دانم
که یک روز هم مرا از خویش خواهی راند.......
و قلبم را که روزی آشیان گرم عشقت بود
بر باد خواهی داد...
مرا از یاد خواهی برد
و می دانی که از یادم نخواهی رفت........


 
 
به چه می اندیشی؟
نویسنده : رویا - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
 


به چه می اندیشی؟

به زمین یا به زمان؟


به نگاهم که در آن ... هاله ی غم


چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران


بال گسترده در این دشت سکوت


به چه می اندیشی؟


به هم آغوشی من با غمها


یا به این رشته ی مرواریدی


که ز چشمم ریزد؟


به چه می اندیشی؟


کاش میدانستم


به چه می اندیشی؟


که نگاه تو چنین سر و صقیل به سراپای وجودم دلسرد


خنده ات از سر زور


و کلامت همه با فکر دلم بیگانه


به چه می اندیشی؟


از تمنای دلم بی خبری؟


من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟


یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم


بابت عاشق شدنم؟

 
 
رفت و شدم آواره
نویسنده : رویا - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
 
روزگاری به دل غمزده ام سر میزد/چشم نازش به سرای غم من پر میزد
مایه راحت و آسایش این دل او بود/با صدای قدم سینه من همسو بود
آشنا بود به تنهایی و دلواپسی ام/ناخدا بود به کشتی غم و بی کسی ام
آرزویم همه دیدار مه رویش بود/جان همه خسته و دیوانه گه کویش بود
ناگهان بی سببی رفت و شدم آواره/دل بیمار من از دوری او بیچاره
اینک این عشق وامانده دراین ورطه چه زود/دلش افسرده شد و جان به فدا،لیک چه سود؟
ای دریغا که دگر همدم و مونس گم شد/حرف عاشق نشدن،ذکر لب مردم شد

 
 
خداحافظ
نویسنده : رویا - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
 
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!

 
 
ما دو تا…
نویسنده : رویا - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
 
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

 
 
عشق بازی زیر بارون
نویسنده : رویا - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..


 
 
و شما
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 
و شما
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،
پس از این جز سکوت ، سخنی نخواهم گفت.
و شما
ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،
پس از این ، جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما
ای کسانی که هر کهگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم ،

پس از این مرا کمتر خواهید دید.


 
 
شعری از مرحوم نجمه زارع
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 
بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیزها
می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها


تا چه پیش آید برای من! نمی دانم هنوز
دوری از تو می شود منجر، به خیلی چیزها


غیر معمولی ست رفتار من و شک کرده است
-چند روزی می شود- مادر به خیلی چیزها


نامه هایت، عکس هایت، خاطرات کهنه ات
می زنند این جا به روحم ضربه خیلی چیز ها


هیچ حرفی نیست دارم کم کم عادت می کنم
من به این افکار زجر آور به خیلی چیزها


می روم هرچند بعد از تو برایم هیچ چیز...
بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیزها...
" مرحوم نجمه زارع"

 
 
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 
از بس که ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﺍﺑﺮﻳﺴﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﻧﻤﻨﺎﮎ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ؟
ﺩﺭﻳﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ
ﺭﻭﻱ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎﻱ ﺳﺎﺣﻞ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﺍﮔﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺩﺍﺭﻱ ﻣﻦ ﺷﻬﺎﻣﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﺎﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺭﻭﻱ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺘﻢ :
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ



 
 
این چه عشقی است
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
 

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم


 
 
کافی ست
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 
دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست

 
 
بیا
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 
بیا از دوریت حالی ندارم

به "عین" و "شین" و "قافت" بی قرارم

به "ت" و "ب" گرفتارم شب و روز

به غیر از "لام" و "ب" درمان ندارم

 
 
دوباره شعر می گویم
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 

    دوباره شعر می گویم و می دانم نمی دانی
    و شاید هم زبانم لال شعرم را نمی خوانی
    دوباره شعر می گویم پس از یک بغض درد آلو د
    پس از یک عصر یخبندان خودت که خوب می دانی
    هوا بارانی و مرموز و لب هایم ترک خورده
    دو چشمم خسته و خشکند چرا هرگز نمی باری؟
    صدای پای یک عابر و کوچه خلوت است اما
    تو را هرگز نمی بینم و شاید هم نمی آیی...
    صدایم کن...... از اینجا سخت بیزارم
    چر ا سوهان عشقت را به روح من نمی سایی ؟
    خدایم ر ا قسم دادم به چشم ابری ام شاید
    به خوابت آیم آن لحظه که تو آشفته می خوابی
    در این تنهایی ام بی تو برایت اشک می ریزم
    و تو چشم مرا هرگز به یاد خود نمی آری..
    غزل می گویم اما حیف که می ماند در این دفتر
    غم رسوایی از عشقی که می دانم نمی دانی
    غزل هایی که رازم را همیشه فاش می سازند
    غزل هایی که می گویم و تو هر گز نمی خوانی



 
 
خواب هایِ خوب و بــد
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 




خواب هایِ خوب و بــد زیــاد می بیـنم

و هَر شـب

تـو نـزدیک هَمــان خـوابِ خوبــم هستی


فــکر می کنـم

تــا خوشبـختیم

یـک غَلـت دیــگر مانده


و ایـن غَلتــــهای لعـنتی مـن را

از خواب بیدار میکنـند هَـر شب


 
 
دوباره به " من " خواهی رسید !
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 

وقتی که مرا

" دور می زنی "

یادت باشد

که عشق را

در " میدان " من آموختی !!

دوباره به " من " خواهی رسید !


 
 
یلدا مبارک
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

 


 
 
اشک
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 
اشک هایی که بی امان می ریزند

و بغضی که هنوز گیر کرده !

نمی دانی چه دردی دارد
...
وقتی حالم در واژه ها هم ؛

نمی گنجد!

 
 
تکه های شکسته ی دلم
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

آه خدای بیداری های همیشگی...

باز تنهایم

باز می لرزد پای دل

باز لرزان است دست احساس

باز خواب آلودست کودک اشتیاق ...

باز کفشهای آهنین اراده ام تسلیم زنگار خستگی هاست

باز افتاد جام بلور اتفاق ...و شکست ...

باز من ماندم و راهی بی عبور

چگونه قدم بگذارم بر تکه های شکسته ی دلم ...!


 
 
انتظار
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 








شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه.اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !
تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!
تنهایی،چشم براه بودن،غم،غصه،نا امیدی،شکنجه روحی،دلتنگی،صبوری،اشک بیصدا،
هق هق شبونه،افسردگی،پشیمونی،بی خبری و دلواپسی و .... !
برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد
و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد
تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد...
و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ...

از انتــــــــــــــــــــــ ـــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم


 
 
چرا دنیا پر از حادثه های وارونست...
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 
چرا دنیا پر از حادثه های وارونست...


عاشق کسی می شی که عاشقی نمی دونه...


من به دنبال تو و تو به دنبال یکی دیگه...


هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه...


من واسه چشمای نازنین تو یه دیوونم...


من دوستت دارم...


من دوستت دارم ولی علتش رو نمی دونم...


حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم...


چون یه بار دیگه می خوام این دلو ساکت بکنم...


یه چیزی فقط بذار...


یه چیزی فقط بذار روز تولدت؟ هدیمو بیارمو بدم دست خودت...


آدما فکر می کنن عاشقا خیلی غم دارن...


کاش فقط این بود... اونا خیلی کسا رو کم دارن...


عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه...


بین انتخاب عشقش؟عمریه که حیرونه...


اونی که دوست داری چرا تو رو دوست نداره؟؟؟


شاید هم دوست داره؟ولی به روت نمی یاره...


 
 
دوستت دارم بسیار بسیار …
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 
بر روی کاغذ سفید با قلبی از محبت سرشار
خواستم واژه ای بنویسم که بماند در ذهنت یادگار

هرچه فکر کردم چه باید نوشت و این ورق راکرد سیاه
واژه ای به ذهنم خطور نکرد جز اینکه دوستت دارم بسیار

گرچه سخت است دوری ولی می دانم این را
که می کنمت هر روز یاد ، آن هم بطور کرار

دلم به دلت گره خورده که نمی توان کردش باز
گره اش را با مهربانی کردی کور ای سالار

دستان گرمت را همواره باید فشرد با احساس
چون دستـانت گرمــایی دارنـد فــرار

لبان سرخت را باید بوسید از دور
این کار را باید کرد هر روز تکرار

واژه ها در برابر خوبیهایت کم است
بگذار تمامش کنم همین جا با اصرار

فقط بگویم یک کلام ندای قلبم را

که دوستت دارم، دوستت دارم بسیار بسیار …


 
 
عکس
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠
 

http://h3sean.com/wp-content/uploads/2011/08/Sign-from-God.jpg


 
 
قطره ای از عشق
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

دلم , یک جرعه آرامش میخواهد ...
دلم , یک جرعه صداقت میخواهد ...
عطشی دارم به وسعت تنهایی
با قطره ای از عشق مرا سیراب کن .


 
 
نمیتوانم فراموش کنم
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

همانطور که شاپرک ها نمی توانند دشت ابی اسمان را از یاد ببرند من هم چشمان زیبایت را نمیتوانم فراموش کنم.تصویر زیبایت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جای دارد ای کاش بدانی قصر ارزوهایم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلب مهربانت مداوایی باشد برای عشق پاک و مقدسم.در سرزمین عاطفه هایم چون گل روییدی و من باغبانی اموختم اماکدام گل احساس باغبان را می فهمد ایا هیچ گلی هست که باغبان را به اندازه یک قطره شبنم یا یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد؟؟؟


 
 
محبوب دلم
نویسنده : رویا - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

خواهم تو شوی، محبوب دلم
چون نرگس مست، دیوانه ی من
رویت رخ من، سویت ره من
هستی چو بهشت، کاشانه ی من
پروانه من، پروانه من
بی تو چه کنم، مستانه من
آوای تو شد، هم نغمه من
ای لاله من، بردی دل من
پروانه من، پروانه من
بی تو چه کنم، مستانه من
آوای تو شد، هم نغمه من
ای لاله من، بردی دل من


 
 
جایی برای ماندن بده
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 

می گریزم که به یادت بیندازم

آن صندلی خالی‘ سهم من نبود

جایی در قلبت خالی مانده که دوستش می دارم

به نشستن دعوتم کن

فنجانی نگاه گرم و خلوتی

از تو میزبانی خواهدساخت که ماندگارم می کند

به من از آنچه دوست می دارم

جایی برای ماندن بده.


 
 
وقتی نیستی
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 
وقتی نیستی خونه مون با من غریبی می کنه
دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون وغم آلود میشه
واسه من هر چی که هست ونیست نابود میشه

 
 
راز دل
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

راز دلم را به گل گفتم پر پر شد

راز دلم را به برگ گفتم زرد شد

راز دلم را به خورشید گفتم ماه شد

راز دلم را به صبح گفتم شب شد

راز دلم را به آب گفتم بخار شد

راز دلم را به یخ گفتم آب شد

راز دلم را به ابر گفتم بارید

راز دلم را به خدا گفتم برایم گریست

ودر آخر

راز دلم را به تو گفتم آرام از من دور شدی


 
 
خدا
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 
به مادر گفتم آخر این خدا کیست/
که هم در خانه ما هست و هم نیست/
تو گفتی مهربان تر از خدا نیست/
دمی از بندگان خود جدا نیست/
چرا هرگز نمی آید به خوابم/
چرا هرگز نمیگوید جوابم/
نماز صبحگاهت را شنیدم/
ترا دیدم خدایت را ندیدم/
به من آهسته مادر گفت فرزند/
خدارا در دل خود جوی یک چند/
خدا در رنگ و بوی گل نهان است/
بهار و باغ و گل از او نشان است

 
 
آهنگ دلتنگی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

چه روزای پر از دردی جلو عکست نشستم با بغض سردی
دیگه با تنهاییهام ساختم مطمئن شدم برنمیگردی
تنها زیر سقف شکسته غرق این کابوس تکراری
اینجا برگ فاصله برنده شد… نساز آهنگ دلتنگی


 
 
امیدوارم تو هرگز این را نخوانی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

پشت نخستین میزی کهبرایم چیده بودی

همه چیز را باختم


دیگر دوستت نخواهم داشت


مثل قطعه ای که شنیده ام

،
شعری که گفته ام

فراموشت خواهم کرد

ترانه باشی

لال میشوم


اگر نان


می میرم


با این همه


با این همه


امیدوارم تو هرگز این را نخوانی


 
 
دردی که دلدارم فرستد
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 
هر ان دردی که دلدارم فرستد/

شفای جان بیمارم فرستد

وگر از عشق او از جان برایم/

هزاران جان به ایثارم فرستد


وگر درجویم از دریای وصلش/

به دریا در نگونسارم فرستد


چو بیکارم کند از کار عالم/
پس انگه در پی کارم فرستد

 
 
وصال
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،
خنده می‌زد "شیرین"
تیشه می‌زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بی‌دردی "شیرین" فریاد

کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است .

رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی‌نهایت زیباست...


آن که آموخت به ما درس محبت می‌خواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی...
تب و تابی بودت هر نفسی...
به وصالی برسی یا نرسی.


 
 
عاقل
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم

صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم

کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد

گفتم عاقل می شوی اما نــشد


 
 
غرور
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 
آدمیزاد،
غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش،
چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته‏ هایش، دوست
می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر
دوستت دارد!
و این را بفهم آدمیزاد!

 
 
خداحافظی
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 
تنها

یک "خداحافظی" بی دلیل

دل تمام "سلام هایم"

را شکست...

 
 
خنده ام می گیرد
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

خنـــ ـــده ام مــ ـــی گیـــ ــرد

وقتـــ ـــی پـــ ــس از مُــ ـــدت هـ ـــا بــــ ــی خبــ ـــری

بـــ ـی آنــکــ ـــه سُـــ ـــراغــ ـــی از ایــــ ــن دِل آواره بگیـــــ ـــــری

میگـــ ــــویی : دِلـــــ ـــم برایـــ ـــــ ـــت تنــ ـــ ــگ اســــ ــــ ــت ...!

یــ ـا مــ ـرا بـ ــه بــ ـازی گــ ـرفتــ ــــ ـــه ای ، یـــ ـا معنـ ــــ ـــی

واژهایــــ ـت را

خـــ ـــوب نمـــ ــی دانــــ ـــی


 
 
دلگیر می شوم ...
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
 

دلگیر می شوم ...

آن گاه


که می بینم چه بی پروا فنجان از لبت کام می گیرد !

آن گاه

که با هر بوسه از لبانت پر از تو و خالی از خویش می شود !

دلگیر می شوم ...


 
 
دله من بازم گرفته
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
 
دله من بازم گرفته ، تو که پیشم نمیای
همه روزام غم گرفته ، تو که پیشم نمیای
گلومو یک بغضه سنگین داره هی چنگ میزنه
چشامو غبار گرفته ، تو که پیشم نمیای
من میگم دوست دارم باز ، اما تو ناز میکنی
تا میگم بمون پیشم باز ، داری پرواز میکنی

 
 
نمی خوای پیشم بمونی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
 
نمی گم عوض شدی تونه هنوزم مهربونی
حدسشومن زده بودم نمی خوای پیشم بمونی
روزایه اول این عشقو عشتیاقت تازه تر بود
حالا با صد التماسم دیگه پیشم نمیمونی
یک روزی خوندم یک جایی از عزیز بی وفایی
واسه دوامه یک عشق عاشقوباید برونی

 
 
عکسهای رومانتیک
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
 

Www.IranFars.Ir   گروه ایران فارس

بقیه عکسهای رومانتیک در ادامه مطلب


 
 
شکستم ولی هنوز هستم
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
 

گفتی بی خیالم باش

کدام خیال و کدام آرزو

من بی خیالم، بی خیال بی خیال

دیشب با اولین گریه ابر هم صدا شدم

امروز با خنده خورشید روحم گریست

ناله کردم و حسرت زندگی کردن را کشیدم

اما نه من هنوزم همانم، همان حس همیشگی

همان وجدان و همان احساس

خیال و آرزو رو چند سال پیش به یه دست فروش فروختم

به قیمت گذافی

حق با توئه من اونقدر پستم که هنوزم نگرانم و می ترسم

ترس من از تنهایی نیست

ترس من از سردرگمیست

خسته ام دلم یک خواب راحت می خواهد

بعد من با کی و کجا....

منو ببخش

برای شادی روحم الفاتحه

بعد دو سال حق بده که نگرانت باشم نه به عنوان عاشق بلکه به عنوان یه رهگذر.

 

 

 


 
 
" من دوست دارم ... "
نویسنده : رویا - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
 
کاش اون لحظه ای که . . .
یکی ازت میپرسه "حالت چطوره ؟

و تو جواب میدی "خوبم! " . . .

کسی باشه که محکم بغلت کنه . . .

و آروم تو گوشت بگه که :

"میدونم خوب نیستی ولی بی خیال ..."

مهم اینه که ... " من دوست دارم ... "

LARGE_artpic-ir-0147.jpg


 
 
از دوست داشتن
نویسنده : رویا - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
 

امشب از اسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب الودم

شرمگین از شیار حواهش ها

پیکرش دوباره می سوزد

عطش جاودان اتش ها

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان کار نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

انچه از شب بجای می ماند

عطر سکر اور گل یاس است

اه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد زمن نشانه ی من

روح سوزان اه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

اه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

انچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم ارام

به سبک سایه ی تو اویزم

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


 
 
تو هم نمی مانی.....
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
 

god-hands_0_52962.jpg


نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم آبادی

به حیات لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت.

آن چنان که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آینه... نه آینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آینه دنیا که چه ها خواهد کرد.


 
 
من شکستم در خود
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 
من شکستم در خود
من نشستم در خویش
لیک هرگز نگذشتم از

پل
که ز رگ های رنگین بسته ست کنون
بر دو سوی رود آسودن
باور کن نگذشتم از پل
غرق یکباره شدم
من فرو رفتم
در حرکت دستان تو
من فرو رفتم
در هر قدمت ، در میدان
من نگفتم به ذوالکتاف سلام
شانه ات بوسیدم
تا تو از این همه ناهمواری
به دیار پکی راه بری
که در آن یکسانی پیروزست
من شکستم در خود
من نشستم در خویش




 
 
تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 
در این شبــهای بـــارانی
غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی

بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می ایـــــی
به احســــاست قســــــم یــــک شب
دلم می میرد از حسرت
و
من اهسته میگویم :
تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی .....


 
 
بی عشق
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

 
 
سکه ی زندگی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

    سـکـــــــه ی زنـدگـیم

    شـیـــــــر نـدارد

    امــــــــا

    هـمـیـن خـطـی

    کـه مـــــــرا بـه تــــــو

    وصـــــــــــــــــل

    نـگـه مـی دارد را

    بسیـــــار دوســـــــت مـی دارمـــ ..


 
 
من چی بخونم
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

من چی بخونم که تورو به خوبیه خودت بگم؟
چه بخونم که خوبیات حتی نشه یه ذره کم؟؟
هیچکی برام تو نمیشه، تو دنیا تو یه دونه ای
بزار تا دنیا بدونن تو عشق این دیوونه ای


 
 
اینا همش خیاله تورو ندارم
نویسنده : رویا - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

دیشب توی خوابم باز تورو دیدم
صدات زدم اما تو رفتی از خواب پریدم
کاش میشد بخوابم و صبح باشی تو کنارم
ولی اینا همش خیاله تورو ندارم


 
 
می‌توان آیا به دل دستور داد؟
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟
می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


 
 
شیشه ای میشکند
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
 
شیشه ای میشکند....یک نفر می پرسد..

چرا شیشه شکست ؟

مادرم می گوید:شاید این رفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد

شیشه پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست

عابری خنده کنان می آمد....تکه ای از آن را برمیداشت

مرهمی بر دل تنگم می شد....

اما امشب دیدم هیچکس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...

.از خودم پرسیدم آیا ارزش قلب من از

شیشه پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟.....

cry,girl,grey,sad,tears,b,w-a59ce7a986f348494dcc1a03a75dfb0a_h.jpg


 
 
آغوش
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
 
پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

برپهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

راز چشمهایت ستاره بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سالها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است....

 
 
فراموشت می کنم
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
 

نمی بخشمت

ولی فراموشت می کنم

همیشه به همین سادکی از ادمای بی ارزش می گذرم . . .
90916658089657457762.jpg


 
 
اخم ملیح
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
 

نمی دانم دوباره چه گناهی از من سرزده است

که به این

اخم ملیح ... محکومم کرده ای...

9a92eef7a7b72ce0f440a52c212e9ce9-300


 
 
حسرت . بارون .بی تابی. گناه .توبه
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
 
امروز وقت سحر دلم خیلی گرفته بود و داغون بودم یهو دلم هوای خدا رو کرد خدایی که با همه ی خدا ها فرق

داره رفتم نشستم تو بالکن و خیره شدم به آسمون بچه که بودم همیشه می گفتم اون ستاره پر رنگه ماله منه

اما حالا که بزرگ شدم میبینم که بین هیچ کدوم از ستاره ها جایی ندارم حتی اونی که کمرنگ تره و به چشم

نمیاد من تو زندگیم خیلی گناه کردم نمی گم چون ماه رمضونه به فکرشون افتادم نه من خیلی وقته تو فکرشونم

اما وقتی می خوام توبه کنم میگم شاید دوباره بر گردم به گناهام خدایا ازت می خوام راه توبه رو ازم نگیری و

برام باز بزاری سحر اشک می ریختم و زمزمه می کردم نام خدایی رو که خیلی از مواقع فراموش می کنم با

دیدن فیلم فاصله ها به گناهام و به قول همه خیره سری و لجبازیم پی بردم که خیلی از جاها به ضررم تموم شده  من تو این زندگیه نکبتی خیلی چیزا رو تجربه کردم و باچشمم دیدم که خیلی ها ندین

 


 
 
من زنم ....
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
 

4963960_lg.jpg

من زنم ....


با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که تو سهم داری

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود...


 
 
تو را گم میکنم
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
 

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با غرور خود مدارا میکنم هر شب

تمام سایه را میکشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم خلق حاشا میکنم هر شب

دلم فریاد میخواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه راتاصبح معنامیکنم هر شب

 

sayemehrabooni.jpg